تبلیغات
افشای اسرار شیاطین بصورت واقعی - درد دل گنجیشک با خدا ؛ روزی را خدا میدهد .
افشای اسرار شیاطین بصورت واقعی
أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ آگاه باش كه با یاد خدا دلها آرامش مى‏یابد (28) الرعد
چهارشنبه 17 شهریور 1389 :: نویسنده : محمد ط.ح.ز

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

باسلام

 

درد دل گنجیشک با خدا

 

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا

 می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را

می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …


روزی را خدا میدهد .


روزى پادشاهى تصمیم گرفت به شكار برود، به دستور او بزرگان و خدمتكاران و غلامان حاضر شدند، وسایل شكار را جمع آورى كردند، و به قصد شكار بیرون آمدند.وقتى به شكارگاه رسیدند شاه و بزرگان مشغول شكار كردن شدند. هنگام ظهر در دامنه كوه سفره ناهار را پهن كردند. شاه و بزرگان مملكت سر سفره نشستند مرغ بزرگى را كه بریان كرده بودند، براى شاه آوردند. تا او خواست به مرغ دست دراز كند، شاهینى پرواز كنان از راه رسید، مرغ بریان را به منقار گرفت و از آنجا دور شد.حاكم از این موضوع عصبانى شد و به لشكریان دستور داد كه شاهین را دنبال كرده و به هر طریقى كه هست او را شكار كنند. شاهین در هوا و حاكم و لشكریان در روى زمین به حركت درآمدند.شاهین كوه را دور زد و در نقطه اى فرود آمد. شاه و لشكریان نیز پیاده شده و به تعقیب او پرداختند تا اینكه به نقطه اى رسیدند كه مى توانستند شاهین را ببینند.در این حال با كمال تعجّب مشاهده كردند كه یك نفر دست و پا بسته روى زمین افتاده است و شاهین با منقار مرغ را تكه تكه مى كند و گوشت ها را در دهان مرد مى گذارد. وقتى مرغ تمام شد شاهین كنار رودخانه رفت و منقارش را پر از آب كرد و برگشت و آب را در دهان مرد ریخت .حاكم و لشكریان نزد مرد رفتند و دست و پایش را باز كردند احوالش را پرسیدند، مرد گفت : من بازرگان هستم و براى تجارت به شهرى مى رفتم در این منطقه راهزنان به من حمله كردند و اموالم را ربودند و مى خواستند مرا نیز بقتل برسانند. التماس كردم كه مرا نكشند.بالا خره دلشان به رحم آمد، ولى گفتند: مى ترسیم به آبادى بروى و محل ما را به مردم نشان بدهى و آنها را به این سو بكشانى بنابر این دست و پاى مرا بسته و در اینجا انداختند و رفتند.روز بعد این پرنده آمد و نانى برایم آورد. امروز نیز پرنده برایم مرغ بریان آورد، بدین ترتیب او روزى دو مرتبه از من پذیرائى مى كرد.حاكم از شنیدن سخن بازرگان منقلب شد و گفت : خداوند آنقدر بخشاینده است كه بنده دست و پا بسته اش را در بیابان تنها رها نمى كند واى بر ما كه از چنین خداى مهربانى غافل هستیم .پس از آن حاكم حكومت را رها كرد و جزو عابدان و زاهدان روزگارش ‍ گردید.

موفق باشید

التماس دعا-محمد


ِ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محمد ط.ح.ز
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی