تبلیغات
افشای اسرار شیاطین بصورت واقعی - جوان گناهكار
افشای اسرار شیاطین بصورت واقعی
أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ آگاه باش كه با یاد خدا دلها آرامش مى‏یابد (28) الرعد
چهارشنبه 17 شهریور 1389 :: نویسنده : محمد ط.ح.ز

باسلام


چه زیبا هستند قصه هایی که انسان را به سوی خدا بازمیگردانند


قبل از روزی که پشیمانی و گریه فایده ای نداشته باشد... روزی که انسان می گوید ای کاش برای زندگانی ابدیم اعمال نیک می فرستادم... تمنا می کند که به دنیا بازگردد تا برای عبادت خدا تلاش کند... ولی چه کسی می تواند این فرصت را به او بدهد... دنیا دیگر برای او تمام شده...

 

چقدر گناه کرده ای؟... و چقدرنافرمانی؟... وچقدر کار امروز را به فردا انداخته ای؟...

آیا فرصت نداشتی؟...گمان کردی که چون جوانی نخواهی مرد؟........ سلامتی فریبت داد؟... جوانی گولت زد؟... مالت تو را فریفت؟...

 

و فراموش کردی و فراموش... سفر را فراموشکردی... قبر را فراموش کردی... به خدا قسمت

می دهم اگر تمامی دنیا را داشتی... چهقدر می دادی تا در این روز نجات پیدا کنی؟... برادران و خواهرانم به خدا قسم سفردراز است و توشه کم...

پس باید بازگردیم... بازگردیم قبل از اینکه در آنمکان تاریک و ظلمانی، تنها و غریب ، میهمان ناخوانده باشیم

آنجا که یا باغچه ایاز بهشت، یا گودالی از جهنم خواهد شد.

عزیزان من

این داستان جوانی است که در خانواده ثروتمندی بزرگ شده بود... هیچ یک از خواسته هایش رد نمیشد...

بی هیچ ترسی به معصیت الله مشغول بود... سرخوش از کارهایش...

به آنهاافتخار می کرد... شب و روز... و روز و شب، از دنیا چیزی نمی فهمید مگر آنچه که باآن پروردگارش را خشمگین کند...

 

ولی در همسایگی اش جوانی بود که جز طاعت خداو قرائت قرآن و دعوت مردم به خیر، چیز دیگری نمی شناخت...

جوان عبادتکار باجوان گناهکار آشنا شد و با خودش گفت: چرا من سبب هدایتش نباشم؟

و جوان گناهکار باخود گفت: چرا او را به کارهایی که خود انجام می دهم دعوت نکنم ؟

و هردو شروع کردند....

 

مومن پیوسته با او از طاعت خدا و گناهکار از جدیدترین فیلمهاسخن می گفت...

تا اینکه در یکی از روزها دو دوست قرار گذاشتند که به گردش بروند...

منتظر آسانسور شدند... ولی هر چه صبر کردند آسانسور پایین نیامد

مومن رفت تا نگاهی بیاندازد ...، در آسانسور را باز کرد تا نگاهی بیاندازد

اما ناگهان آسانسور بر گردنش فرود آمد...

جوان گناهکار تا به خودآمد دید که گردن دوستش قطع شده... او را در آغوش گرفت و همانند پدری که فرزندش ومادری که جگرگوشه اش را از دست داده گریه می کرد و فریاد می زد... برادرم، عزیزمجواب بده!

به خانه بازگشت در حالی که گریه می کرد و از آنچه از دست داده بودحسرت می خورد...

حالتش از شادی به اندوه ، از سینما به مسجد و از موسیقی به خواندن قرآن کریم عوض شد، و در یکی از روزها تصمیم گرفت که به عمره برود و بعضی ازدوستانش را با هزینه خودش با خود ببرد...

 

آنجا او در کنار کعبه، با صدایبلند می گریست... و می گفت: به خدایم چه بگویم؟ چه کنم روزی که در درگاهش حاضر میشوم؟

و زار زار می گریست... گویی در همان روز فرزندش را از دست دادهبود.

دوستانش تعریف می کنند: ما همان روز در مکه راه می رفتیم، می خندیدیم ،شوخی می کردیم و حرف می زدیم در حالی که چشمان او مملو از اشک بود ، سخن نمی گفتمگر با ذکر و استغفار و اشک چشم...

پیوسته می گفت:دوست من خدا رحمتت کند... اگرآنروز من جای تو بودم الان چه می کردم... از خدا می خواهم که مرا به تو ملحق کندقسم به خدا مشتاق دیدارت هستم...

از او سوال می کردیم چه کسی؟ می گفت کسی کهمرا به این راه راهنمایی کرد و ناگهان سنگی از بالای ساختمان بر سر جوان سقوط کرد واو را به زمین انداخت... و درحالی که لبخند می زد گفت : برایم دعا کنید همانطور که برای دوستم دعا کردم و چشم از این جهان بربست...

باور كنید ما هم روزی خواهیم مرد و معلوم نیست چه در انتظار مان است. به هوش آییم!

آیا کسی هست که عبرت گیرد؟

موفق باشید

التماس دعا-محمد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محمد ط.ح.ز
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی